❤❤*یکی یه دونه*❤❤

« امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست - رابرت گرسیولد »

کاش بخونی

یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار می کنه.
یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز می کنه و از خودش پذیرایی می کنه.

یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده.
یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه.

یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه.
یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره.

یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره.
یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به کمکت همه جا رو جمع و جور کنه.

یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی.
یه دوست واقعی می پرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟

یه دوست معمولی ازت می خواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی.
یه دوست واقعی می خواد مشکلاتت رو حل کنه.

یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی می شه دوستی رو تموم شده می دونه.
یه دوست واقعی بعد از یه دعوا هم بهت زنگ می زنه.

یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره.
یه دوست واقعی می خواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی

و بالاخره:

یه دوست معمولی این حرف های منو می خونه و فراموش می کنه.
یه دوست واقعی اونو واسه همه و دوباره واسه خودم می فرسته.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 14:22 توسط ☻MEYSAM☻|

 

ذهنم این روزها آرومه!

اما آرامشی از جنس درد

شبیه یه دهکده متروکه

یه جای پرت ، بی روح ، سرد

یه دهکده که دیواره هایش فروریخته

دیواره هایی از جنس گِل

 هه ، شبیه یه دل!

یه دل پر از خاطره ، پر از یاد...

یه دل که شبیه یه دیوار

ازش صدایی بیرون نمیاد...

ذهنم این روزها آرومه!

فقط گاهی نم نم از چشمانم بارانی می زند ،

و گاهی دیواره ها  از "نم" ترک می زند!

گاهی هم طوفان هایی از غم می کوبد و  می زند...

و دیواره ها را فرو می ریزد .

ذهنم این روزها آرومه ،

فقط گاهی آرزوی مرگ بیرون می ریزد...

 

نوشته ی میثم عابدی نیا

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 0:5 توسط ☻MEYSAM☻|

 

شب ،

 

برا ما همیشه غم بود ، روزامون کم!

 

روزا همیشه کوتاه بود و تهش شبا همه یلدا!

 

هه!

 

روز همیشه مال اونا بود که "خوب" بودن...

 

که بنده اون بودن!

 

مال همونا  که بو نفت نمی دادن!

 

اونا که حال به صورت نمی دادن...

 

اونا که شیک و راست بودن ، بالا بودن ، آقا بودن!

 

ظاهرو می ساختن و از درونشون نه ، نم پس نمی دادن!

 

تو شب باید باشی که ببینی...

 

بعضی وقتا نور جلو چشمتو می گیره

 

باید تو شب باشی ببینی سیاهی آدمارو

 

تو سیاهی شبه که می بینی گرگ بودن آهوارو!

 

توام یه شب گرگ باید بشی تو این زمستون که ببینی بهارو...

 

باید تو شب باشی ببینی دوستات چقدر پستن

 

آره تو شب می فهمی اونا کین ، چجورین ، چی هستن!

 

تو شبه که می فهمی کیا خنجرو از رو برات بستن...

 

تو شبه می فهمی که دنیای تو دنیا نیست ، دنیا اصلا یه چیز دیگست

 

تو شبه می فهمی اینی که اسمشو زندگی کردن گذاشتی ،

 

زندگی نیست ، زندگی کلا یه بازی دیگست...

 

تو شبه که قشنگ می فهمی حتی بهشت و آخرتم مال یسریای دیگست!

 

باید همه ی روزات شب باشه که بفهمی اما ،

 

گاهی باید چشمارو روی "شب" هم بست...            

 

                                                                                   نوشته ی میثم عابدی نیا

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 21:25 توسط ☻MEYSAM☻|

 

جالب است

 

از بد روزگار ماتم که می گیری ،

 

گریه که میکنی ،

 

می گویند طرف عاشق است....

 

شاد و سرخوش  که می شوی ،

 

دوستشان که می داری ،

 

می گویند فلانی هرزه است...

 

گوشه ای که آرام می گیری ،

 

سکوت که میکنی ، تنها  که می نشینی ،

 

می گویند یارو معتاد است....

 

من هیچ و قت رقاص خوبی نبودم!

 

به فاز بی خیالی زدمو از همه بیرون کشیدم ،

 

هه! هرچند که گفتند افسرده است اما ،

 

شکر! "روزگارم بد نیست..."

 

تو اگر می خواهی با این مردم زندگی کنی ،

 

بسازی  و نسوزی ،

 

باید رمز و نظم سازهایشان را بدانی!

 

اینجا خاک غریبی است

 

گاهی باید دور شد از اینجا اما ،

 

حتی اگر قایق هم بسازی ،

 

گاهی "پشت دریاهایت" شهری نیست....

 

      نوشته ی میثم عابدی نیا

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 18:6 توسط ☻MEYSAM☻|

 

دم بعضیا گرم ،

 

همونایی که خیلی جاها کمکشون کردم تا دُور گرفتن

 

اما دورم زدن همین که یاد گرفتن!

 

دم بعضیا گرم ،

 

دم همونا که ناراحتی و غصه هامو دیدن ،

 

اما رفتن پشت سر خندیدن!

 

دم بعضیا گرم ،

 

دم همونایی که جلوشون دون ریختم...

 

اما بعدش منو دور ریختن!

 

ولی بودنا یسریا که مرام گذاشتن

 

اما دمشون گرم بعدش همرو با بهره پس گرفتن!

 

من خیلیارو چسبیدم ، خیلیارو بخشیدم ،

 

راه اومدم باهاشون اما ،

 

اشتباه حالی شدن ، سوار شدن رقصیدن!

 

دم بعضیا گرم ،

 

همونا که ادعای ته رفاقت بودن ،

 

همونا که آخر وفا و صداقت بودن ،

 

دمشون گرم تا وقت عمل رسید ، هه آخر و ته صف بودن!

 

بیخیال همه شدم ،

 

نشستم نوشتمو نوشته ها و داشته هامو بیرون کشیدم

 

خیلیا حمایت کردن اما ،

 

دم یسریا گرم که متنارو دزدین!

 

 

نوشته ی میثم عابدی نیا

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم خرداد 1393ساعت 0:8 توسط ☻MEYSAM☻|

جالبه بعضی سایتا مطالبو میدزدن اسم نویسنده رو نمیزنن هیچی اسم یکی دیگرم میزنن باز هیچی تو نوشته هام دست میارن خیلی جالبه بخدا - اینکه مطالب تونسته ب اون جایی برسه ک کپی برداری شه خداروشکر اما مطالب خوبه باشه اکی اما جای این حرکتا ک صراحتا دزدی اسمشه بهتر نیس مث سایتایی ک زیر مطالب زدم حمایت کنن واقعا؟ نوبرشن بخدا مردم این مملکت... اگه اینجوری پیش بره مطالبو تو دفتر خودم نگه دارم بهتره بقرآن!

دوستان برای حمایت اگه نوشته های اخیرا بخش ادبی رو دوست داشتین خواهشا کاملا کپی کنید ممنونتون میشم در ضمن کامنتای روی این مطالبو ثبت نمیکنم دست همه ی عزیزایی ک حمایت کردنو می بوسم...

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 23:16 توسط ☻MEYSAM☻

 

چقدر منتظرش بودم،

 

از پارسال تا به حال..

 

بالاخره بارید!

 

من پشت پنجره میشینم زمین که سفید شد بیرون میزنیم!

 

پالتوام را برداشتم شال هم می بندم

 

باشه دستکش هم می پوشم!

 

می بینی؟ همه جا سفید شده...

 

گلوله های برف را یکی یکی روی چمن ها می چینم.

 

منتظرم!

 

هه تا جلو بیایی...

 

ببین! ژاکتی که برام خریدی هم تن کردم!

 

آره کلاه هم سر کردم...

 

اما چطوری نبودن هایت را سر کنم؟

 

من با این بغض سنگین پشت گلوله هایم ایستاده ام ،

 

تو جلوی چشممی ، اما گلوله ها بهت نمی خورند!

 

نمی خندی ، تکان نمی خوری!

 

آه....

 

چقدر گرم است این اشکهایم

 

چقدر سخت است این انتظار

 

چقدر خوب است این خاطرات

 

سرما را حس نمیکنم چقدر گرم است این برف!

 

چقدر سرد است این دنیا....

 

   

                               نوشته ی میثم عابدی نیا       

نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 23:11 توسط ☻MEYSAM☻|

 

من آریایی ام...


از تبار رستم ،


به جنگ دیو و اژدها خواهم رفت!


هفت خوان که سهل است پای خاکم درمیان باشد هفتاد خوان را نیست خواهم کرد...


از سر عشق به خاکم سینه ام را مقابل هر بیگانه ای سپر خواهم کرد.


عشقی از رنگ عشق ماندگار ایرانی ، از تبار فرهاد ، از نژاد مجنون...


من از تبار آرش ام ،


زه کمانم را همیشه کشیده نگه می دارم ،


و غیر پارس را تا مقصدی همچون تیر آرش به عقب خواهم راند...


به عرب و توران اجازه ی گستاخی نخواهم داد ،


تا قیام قیامت نام خلیج همیشه فارس را بر پیشانی پست عرب ها خواهم کوبید...


من از تبار کوروش ام ،


شاه دادگر جهان


بزرگی و نام او و ایرانم را دوباره بر بام جهان خواهم برد...


و پرچم مقدس کشورم را بالاتر از این شبه غول های بی اصل و نسب خواهم زد...


من از اجداد زرتشتی ام گفتار ، پندار و کردارم نیک سرشته شده


با شعار آزادی و هدف صلح و ایمان به خدای یکتا ،


هویت و خاک پاک ایرانم را همیشه زنده نگه خواهم داشت.


من را از تهدید های پوچ می ترسانند ،


من از تبار نام بزرگ ایران ام....


نوشته ی میثم عابدی نیا

    

                                                  -------------

 ممنونم از سایت بزرگ    تک پیامک 

 ثبت  در :       

       ام۱۴           شعر نو    و خیلیای دیگه ک اسمای دیگه ای زیر متن زدن...

نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 19:11 توسط ☻MEYSAM☻|

 

خدایا...

 

می خواهم بیایی ،

 

کنارم بنشینی...

 

نگاهم کنی ،

 

دستانم را بگیری...

 

با من حرف بزنی ، آرزویم را بخواهی!

 

و من آرزویم را آرام زمزمه کنم...

 

تو بازهم نگاهم کنی ،

 

لبخند بزنی!

 

و بگویی که  برآورده شد...

 

و من فردا ،

 

به برآورده شدن آرزوی

 

همه اون هایی که تابوتم را به دوش گرفته اند

 

لبخند بزنم...

 

 

                                                                               نوشته ی میثم عابدی نیا

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 16:5 توسط ☻MEYSAM☻|

هوا خوبه ، اما من یجورایی سردمه!

 

و هم یجورایی ،

 

مــن ، سردم با همه!

 

شــبه اما ،

 

برا من شب روزای بدمه...

 

روزای بد ، روزایی ک موجش یک دست منفی است!

 

من شب رو دوست دارم!

 

قدم زدنای آرام توی پیاده رو...

 

چراغای روشن ماشینا...

 

راه رفتن رو سنگ فرشای قرمز...

 

" ها " کردن به دستام...

 

مرور رویاهام ، مرور آرزوهام!

 

فراموشی بدی ها ، تلخی ها!

 

من شب رو دوست دارم

 

چون تاریکه... تاریک تر از روزهای تاریک من.

 

یجورایی یک دست تر از رویاهای من...

 

یجورایی صاف تر از دوست داشتن من!

 

 

                                نوشته ی میثم عابدی نیا

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 20:24 توسط ☻MEYSAM☻|

 

زندگی زیباست

همانند پدری که فرزتدانش را در آغوش هم می خواباند و آرام نوازش می کند.

اما این هم آغوشی ، از نبود به تعداد پتوست تا از سر محبت.

 

زندگی زیباست

همانند نگاه متفکرانه پیر مردی از پنجره ی اتاق به منظره پیش رویش.

که در اعماق نگاهش جوانی و خاطرات زندگی اش را مقابل خود مجسم میکند ولبخند میزند.

اما کاش حال درون خانه ی خود بود تا منظره اش حیاط سالمندان نمی شد.

و کاش ته خاطراتش با بیاد آمدن شکسته شدن حرمتش اشکش جاری نمی شد.

 

زندگی زیباست

همانند لبخند دختربچه ای که پدر و مادرش با هم آشتی کرده اند و دیگر خبری از دعوا نیست.

چرا که امشب دیگر برای هر دو مواد هست.

 

زندگی زیباست

همانند اشکهای عاشقانه مردی در بیمارستان.

که وقتی دست زن بیمارش را روی تخت محکم گرفته اشکهایش را در دلش می ریزد و به همسرش لبخند میزند

او برای زنده ماندن همسرش باید مبلغی را بپردازد که تا کنون به چشم ندیده.

وگرنه زنش را عمل نمی کنند.

 

زندگی زیباست

همانند نگاه های کودکانه و منتظرانه ی کودکی از پشت پنجره به در خانه

که چشمانش کوچکش را گرد کرده به انتظار خوراکی هایی که پدر قرار است برایش بیاورد

اما با باز شدن در خانه لبخند کودک با دیدن دستان خالی و سر پایین پدر "بغض" می شود.

 

زندگی زیباست

و باید زندگی کرد چرا که هنوز شقایق هست.

برای دیدنش کافی است لحظه ای سر چهاراهها

به دستان کودکانی که با خواهش به شیشه ی ماشینت می کوبند بنگری.

 

زندگی زیباست

همانند زنی که برای سیر کردن فرزند یتیمش سر در سطل های زباله ای می کند

که تو از کنارش می گذری بینی ات را می گیری.

 

به راستی که زندگی زیباست

اما برای تو ، نه بقیه.

 

زندگی زیباست – نوشته ی میثم عابدی نیا                                                 

                                                                             منبع:3jokes.com

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 18:8 توسط ☻MEYSAM☻|

 

به من می گویند غمگینی! افسرده ای ، بدبینی!

 

 

می گویند بی خیال غم ها! بی خیال دردها! زیبایی های زندگی را بنگر...

 

 

برایم مثال می زنند؛

 

 

می گویند بنگر به شوق کودک شاداب در پارک که کنار پدر و مادرش بادباکش را در آسمان پرواز می دهد. می گویم باشد می نگرم اما به من بگو آن کودک که چند متر آن طرف تر تا آخر شب باید تمام بادبکهایش را بفروشد شوق ندارد؟

 

 

می گویند بنگر به لالایی مادر در سکوت و آرامش شب همراه با دستهای نوازشش که چه آرامشی عجیبی به کودک می دهد می گویم بنگر به کودکی که سالهاست جای خالی مادرو گرمی  دستها و قصه ها و نوازشهایش را با عکسها و اشکها و تجسم هایش پر می کند.

 

 

باز می گویند بی خیال! نیمه ی پر لیوان دنیا را ببین ،

 

 

اما من حالم بهم می خورد از دنیایی که فرق بین آدم هایش به صفرهای دارائیهاست

 دنیایی که برای همین صفرها تو را "صدا" یا "رها" می کنند!

 

 

حالم بهم می خورد از دنیایی که اشک کودک را بیرون می ریزد

 دنیایی که کودکی را گرسنه و با گریه می خواباند و کودکی را  سیر و با قصه!

 

 

حالم بد می شود از دنیایی که مردمانش با پستی و ظلم از هم سبقت می گیرند

 از دنیایی که حق و حقوق خیلی ها زیر پای خیلی های دیگر "پله" می شود!

 

 

حالم بهم می خورد ازدنیایی که بوی فساد و خیانت مردمانش سراسرش را احاطه کرده

 دنیایی که از انسانیت آدم هایش فقط رنگ و شکلش باقی مانده!

 

 

من حالم بهم می خورد ، چون فقط "حالم" می تواند بهم بخورد ...

 

 

 

-  نوشته ی میثم عابدی نیا   

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 13:1 توسط ☻MEYSAM☻|

کوله بار

 

کودکی و هزاران رویا ...

کودکی و  کوله باری از  آرزو ...

در خاطرمان هست که یکی از مشهورترین آرزوهای کودکیمان هر چه زودتر بزرگ شدن بود  .

بزرگ شدیم

بزرگ شدیم و به آرزویی که در کوله بار کودکیمان بود و هر روز  با عشق  آن را حمل می کردیم و شبها انتظار وقوع اش را می کشیدیم ، رسیدیم .

اما ...

اما حال که بزرگ شدیم 

و به رویای کودکیمان رسیدیم ،

تمام آن خواب و خیالات را به فراموشی سپردیم .

و دیدیم ...

 و دیدیم که آن رویا ،  فقط یک رویا بوده است نه بیش ...

رویایی که در آن فکر می کردیم ،

 که اگر بزرگ شویم هر کاری که دلمان بخواهد انجام میدهیم

هر جا و هر سمتی و هر مکانی که بخواهیم میرویم

هر چه میخواهیم می پوشیم و میخوریم بی اذن مادر! بی اخم پدر!

و ...

اما حال در این دوران می بینیم

که دروازه ی همه ی آن رویاها ،

همان سمت ها و جاها و مکان ها و ... 

در همان دوران کودکی به رویمان باز بوده نه حال که بزرگ شده ایم! 

و حال  ما ماندیم و همان کوله بار بچگی 

 اما

 این بار نه با همان محتویات ،

این بار کوله بارمان خالی از آن آرزوهاست ...

جای آن آرزوها را ،

حال غم و مشکلات زندگی پر کرده و چه سنگین شده ...

چه سنگین شده همان کوله باری که در دوران کم قوت بچگی با خود حمل می کردیم  و حال که بزرگ شدیم و پرنیروتر و پرقوت تر ،

حملش کمرمان را خم کرده

به راستی که فرق عجیبی کرده است این کوله بار با آن یکی ...

هر چند که هردو یکی بوده  اما تفاوت در این است ،

ما در آن دوران کوله بارمان را با عشق حمل می کردیم 

اما حال که مشکلات بر ما غلبه کرده اند به اجبار ...                                                                                                                                                                                            و چقدر تفاوت دارد ، عشق با اجبار ...                                                                                                                      [  نوشته ی میثم عابدی ]

نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 18:14 توسط ☻MEYSAM☻|

  دو خلبان نابینا

 

 

دو خلبان نابینا که هر دو عینک های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند
در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است! اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد می رود. هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد. در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید:

باب، یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 16:40 توسط ☻MEYSAM☻|


آخرين مطالب
» بخش ادبی : کاش بخونی (مطلب ثابت)
» بخش ادبی - ذهنم آرومه
» بخش ادبی - شب
» بخش ادبی - خاک غریب
» ادبی - دم بعضیا گرم (شاید آخرین نوشتم باشه)
»
» بخش ادبی - برف
» بخش ادبی - من آریایی ام ( این متن خیلی برام مهمه)
» بخش ادبی
» ادبی - یجورایی
Design By : Shik Them