❤❤*یکی یه دونه*❤❤

« امروز اولین روز از بقیه ی عمر شماست - رابرت گرسیولد »

کاش بخونی

یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار می کنه.
یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز می کنه و از خودش پذیرایی می کنه.

یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده.
یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه.

یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه.
یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره.

یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره.
یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به کمکت همه جا رو جمع و جور کنه.

یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی.
یه دوست واقعی می پرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟

یه دوست معمولی ازت می خواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی.
یه دوست واقعی می خواد مشکلاتت رو حل کنه.

یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی می شه دوستی رو تموم شده می دونه.
یه دوست واقعی بعد از یه دعوا هم بهت زنگ می زنه.

یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره.
یه دوست واقعی می خواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی

و بالاخره:

یه دوست معمولی این حرف های منو می خونه و فراموش می کنه.
یه دوست واقعی اونو واسه همه و دوباره واسه خودم می فرسته.

[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 14:22 ] [ ☻MEYSAM☻ ]

[ ]

 

دم بعضیا گرم ،

 

همونایی که خیلی جاها کمکشون کردم تا دُور گرفتن

 

اما دورم زدن همین که یاد گرفتن!

 

دم بعضیا گرم ،

 

دم همونا که ناراحتی و غصه هامو دیدن ،

 

اما رفتن پشت سر خندیدن!

 

دم بعضیا گرم ،

 

دم همونایی که جلوشون دون ریختم...

 

اما بعدش منو دور ریختن!

 

ولی بودنا یسریا که مرام گذاشتن

 

اما دمشون گرم بعدش همرو با بهره پس گرفتن!

 

من خیلیارو چسبیدم ، خیلیارو بخشیدم ،

 

راه اومدم باهاشون اما ،

 

اشتباه حالی شدن ، سوار شدن رقصیدن!

 

دم بعضیا گرم ،

 

همونا که ادعای ته رفاقت بودن ،

 

همونا که آخر وفا و صداقت بودن ،

 

دمشون گرم تا وقت عمل رسید ، هه آخر و ته صف بودن!

 

بیخیال همه شدم ،

 

نشستم نوشتمو نوشته ها و داشته هامو بیرون کشیدم

 

خیلیا حمایت کردن اما ،

 

دم یسریا گرم که متنارو دزدین!

 

 

نوشته ی میثم عابدی نیا

 

[ سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 ] [ 0:8 ] [ ☻MEYSAM☻ ]

[ ]

جالبه بعضی سایتا مطالبو میدزدن اسم نویسنده رو نمیزنن هیچی اسم یکی دیگرم میزنن باز هیچی تو نوشته هام دست میارن خیلی جالبه بخدا - اینکه مطالب تونسته ب اون جایی برسه ک کپی برداری شه خداروشکر اما مطالب خوبه باشه اکی اما جای این حرکتا ک صراحتا دزدی اسمشه بهتر نیس مث سایتایی ک زیر مطالب زدم حمایت کنن واقعا؟ نوبرشن بخدا مردم این مملکت... اگه اینجوری پیش بره مطالبو تو دفتر خودم نگه دارم بهتره بقرآن!

دوستان برای حمایت اگه نوشته های اخیرا بخش ادبی رو دوست داشتین خواهشا کاملا کپی کنید ممنونتون میشم در ضمن کامنتای روی این مطالبو ثبت نمیکنم دست همه ی عزیزایی ک حمایت کردنو می بوسم...

[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:16 ] [ ☻MEYSAM☻ ]

[ ]

 

چقدر منتظرش بودم،

 

از پارسال تا به حال..

 

بالاخره بارید!

 

من پشت پنجره میشینم زمین که سفید شد بیرون میزنیم!

 

پالتوام را برداشتم شال هم می بندم

 

باشه دستکش هم می پوشم!

 

می بینی؟ همه جا سفید شده...

 

گلوله های برف را یکی یکی روی چمن ها می چینم.

 

منتظرم!

 

هه تا جلو بیایی...

 

ببین! ژاکتی که برام خریدی هم تن کردم!

 

آره کلاه هم سر کردم...

 

اما چطوری نبودن هایت را سر کنم؟

 

من با این بغض سنگین پشت گلوله هایم ایستاده ام ،

 

تو جلوی چشممی ، اما گلوله ها بهت نمی خورند!

 

نمی خندی ، تکان نمی خوری!

 

آه....

 

چقدر گرم است این اشکهایم

 

چقدر سخت است این انتظار

 

چقدر خوب است این خاطرات

 

سرما را حس نمیکنم چقدر گرم است این برف!

 

چقدر سرد است این دنیا....

 

   

                                                                                       نوشته ی میثم عابدی نیا       

[ چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:11 ] [ ☻MEYSAM☻ ]

[ ]

 

من آریایی ام...


از تبار رستم ،


به جنگ دیو و اژدها خواهم رفت!


هفت خوان که سهل است پای خاکم درمیان باشد هفتاد خوان را نیست خواهم کرد...


از سر عشق به خاکم سینه ام را مقابل هر بیگانه ای سپر خواهم کرد.


عشقی از رنگ عشق ماندگار ایرانی ، از تبار فرهاد ، از نژاد مجنون...


من از تبار آرش ام ،


زه کمانم را همیشه کشیده نگه می دارم ،


و غیر پارس را تا مقصدی همچون تیر آرش به عقب خواهم راند...


به عرب و توران اجازه ی گستاخی نخواهم داد ،


تا قیام قیامت نام خلیج همیشه فارس را بر پیشانی پست عرب ها خواهم کوبید...


من از تبار کوروش ام ،


شاه دادگر جهان


بزرگی و نام او و ایرانم را دوباره بر بام جهان خواهم برد...


و پرچم مقدس کشورم را بالاتر از این شبه غول های بی اصل و نسب خواهم زد...


من از اجداد زرتشتی ام گفتار ، پندار و کردارم نیک سرشته شده


با شعار آزادی و هدف صلح و ایمان به خدای یکتا ،


هویت و خاک پاک ایرانم را همیشه زنده نگه خواهم داشت.


من را از تهدید های پوچ می ترسانند ،


من از تبار نام بزرگ ایران ام....


نوشته ی میثم عابدی نیا

    

                                                  -------------

  ثبت  در :       

      تک پیامک                   ام۱۴                شعر نو

[ یکشنبه سوم فروردین 1393 ] [ 19:11 ] [ ☻MEYSAM☻ ]

[ ]

 

خدایا...

 

می خواهم بیایی ،

 

کنارم بنشینی...

 

نگاهم کنی ،

 

دستانم را بگیری...

 

با من حرف بزنی ، آرزویم را بخواهی!

 

و من آرزویم را آرام زمزمه کنم...

 

تو بازهم نگاهم کنی ،

 

لبخند بزنی!

 

و بگویی که  برآورده شد...

 

و من فردا ،

 

به برآورده شدن آرزوی

 

همه اون هایی که تابوتم را به دوش گرفته اند

 

لبخند بزنم...

 

 

                                                                               نوشته ی میثم عابدی نیا

 

[ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ] [ 16:5 ] [ ☻MEYSAM☻ ]

[ ]

هوا خوبه ، اما من یجورایی سردمه!

 

و هم یجورایی ،

 

مــن ، سردم با همه!

 

شــبه اما ،

 

برا من شب روزای بدمه...

 

روزای بد ، روزایی ک موجش یک دست منفی است!

 

من شب رو دوست دارم!

 

قدم زدنای آرام توی پیاده رو...

 

چراغای روشن ماشینا...

 

راه رفتن رو سنگ فرشای قرمز...

 

" ها " کردن به دستام...

 

مرور رویاهام ، مرور آرزوهام!

 

فراموشی بدی ها ، تلخی ها!

 

من شب رو دوست دارم

 

چون تاریکه... تاریک تر از روزهای تاریک من.

 

یجورایی یک دست تر از رویاهای من...

 

یجورایی صاف تر از دوست داشتن من!

 

 

                                                                                      نوشته ی میثم عابدی نیا

[ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 ] [ 20:24 ] [ ☻MEYSAM☻ ]

[ ]

 

زندگی زیباست

همانند پدری که فرزتدانش را در آغوش هم می خواباند و آرام نوازش می کند.

اما این هم آغوشی ، از نبود به تعداد پتوست تا از سر محبت.

 

زندگی زیباست

همانند نگاه متفکرانه پیر مردی از پنجره ی اتاق به منظره پیش رویش.

که در اعماق نگاهش جوانی و خاطرات زندگی اش را مقابل خود مجسم میکند ولبخند میزند.

اما کاش حال درون خانه ی خود بود تا منظره اش حیاط سالمندان نمی شد.

و کاش ته خاطراتش با بیاد آمدن شکسته شدن حرمتش اشکش جاری نمی شد.

 

زندگی زیباست

همانند لبخند دختربچه ای که پدر و مادرش با هم آشتی کرده اند و دیگر خبری از دعوا نیست.

چرا که امشب دیگر برای هر دو مواد هست.

 

زندگی زیباست

همانند اشکهای عاشقانه مردی در بیمارستان.

که وقتی دست زن بیمارش را روی تخت محکم گرفته اشکهایش را در دلش می ریزد و به همسرش لبخند میزند

او برای زنده ماندن همسرش باید مبلغی را بپردازد که تا کنون به چشم ندیده.

وگرنه زنش را عمل نمی کنند.

 

زندگی زیباست

همانند نگاه های کودکانه و منتظرانه ی کودکی از پشت پنجره به در خانه

که چشمانش کوچکش را گرد کرده به انتظار خوراکی هایی که پدر قرار است برایش بیاورد

اما با باز شدن در خانه لبخند کودک با دیدن دستان خالی و سر پایین پدر "بغض" می شود.

 

زندگی زیباست

و باید زندگی کرد چرا که هنوز شقایق هست.

برای دیدنش کافی است لحظه ای سر چهاراهها

به دستان کودکانی که با خواهش به شیشه ی ماشینت می کوبند بنگری.

 

زندگی زیباست

همانند زنی که برای سیر کردن فرزند یتیمش سر در سطل های زباله ای می کند

که تو از کنارش می گذری بینی ات را می گیری.

 

به راستی که زندگی زیباست

اما برای تو ، نه بقیه.

 

زندگی زیباست – نوشته ی میثم عابدی نیا                                                 

                                                                             منبع:3jokes.com

 

 

[ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392 ] [ 18:8 ] [ ☻MEYSAM☻ ]

[ ]

 

به من می گویند غمگینی! افسرده ای ، بدبینی!

 

 

می گویند بی خیال غم ها! بی خیال دردها! زیبایی های زندگی را بنگر...

 

 

برایم مثال می زنند؛

 

 

می گویند بنگر به شوق کودک شاداب در پارک که کنار پدر و مادرش بادباکش را در آسمان پرواز می دهد. می گویم باشد می نگرم اما به من بگو آن کودک که چند متر آن طرف تر تا آخر شب باید تمام بادبکهایش را بفروشد شوق ندارد؟

 

 

می گویند بنگر به لالایی مادر در سکوت و آرامش شب همراه با دستهای نوازشش که چه آرامشی عجیبی به کودک می دهد می گویم بنگر به کودکی که سالهاست جای خالی مادرو گرمی  دستها و قصه ها و نوازشهایش را با عکسها و اشکها و تجسم هایش پر می کند.

 

 

باز می گویند بی خیال! نیمه ی پر لیوان دنیا را ببین ،

 

 

اما من حالم بهم می خورد از دنیایی که فرق بین آدم هایش به صفرهای دارائیهاست

 دنیایی که برای همین صفرها تو را "صدا" یا "رها" می کنند!

 

 

حالم بهم می خورد از دنیایی که اشک کودک را بیرون می ریزد

 دنیایی که کودکی را گرسنه و با گریه می خواباند و کودکی را  سیر و با قصه!

 

 

حالم بد می شود از دنیایی که مردمانش با پستی و ظلم از هم سبقت می گیرند

 از دنیایی که حق و حقوق خیلی ها زیر پای خیلی های دیگر "پله" می شود!

 

 

حالم بهم می خورد ازدنیایی که بوی فساد و خیانت مردمانش سراسرش را احاطه کرده

 دنیایی که از انسانیت آدم هایش فقط رنگ و شکلش باقی مانده!

 

 

من حالم بهم می خورد ، چون فقط "حالم" می تواند بهم بخورد ...

 

 

 

-  نوشته ی میثم عابدی نیا   

 

 

[ شنبه بیست و هفتم مهر 1392 ] [ 13:1 ] [ ☻MEYSAM☻ ]

[ ]

کوله بار

 

کودکی و هزاران رویا ...

کودکی و  کوله باری از  آرزو ...

در خاطرمان هست که یکی از مشهورترین آرزوهای کودکیمان هر چه زودتر بزرگ شدن بود  .

بزرگ شدیم

بزرگ شدیم و به آرزویی که در کوله بار کودکیمان بود و هر روز  با عشق  آن را حمل می کردیم و شبها انتظار وقوع اش را می کشیدیم ، رسیدیم .

اما ...

اما حال که بزرگ شدیم 

و به رویای کودکیمان رسیدیم ،

تمام آن خواب و خیالات را به فراموشی سپردیم .

و دیدیم ...

 و دیدیم که آن رویا ،  فقط یک رویا بوده است نه بیش ...

رویایی که در آن فکر می کردیم ،

 که اگر بزرگ شویم هر کاری که دلمان بخواهد انجام میدهیم

هر جا و هر سمتی و هر مکانی که بخواهیم میرویم

هر چه میخواهیم می پوشیم و میخوریم بی اذن مادر! بی اخم پدر!

و ...

اما حال در این دوران می بینیم

که دروازه ی همه ی آن رویاها ،

همان سمت ها و جاها و مکان ها و ... 

در همان دوران کودکی به رویمان باز بوده نه حال که بزرگ شده ایم! 

و حال  ما ماندیم و همان کوله بار بچگی 

 اما

 این بار نه با همان محتویات ،

این بار کوله بارمان خالی از آن آرزوهاست ...

جای آن آرزوها را ،

حال غم و مشکلات زندگی پر کرده و چه سنگین شده ...

چه سنگین شده همان کوله باری که در دوران کم قوت بچگی با خود حمل می کردیم  و حال که بزرگ شدیم و پرنیروتر و پرقوت تر ،

حملش کمرمان را خم کرده

به راستی که فرق عجیبی کرده است این کوله بار با آن یکی ...

هر چند که هردو یکی بوده  اما تفاوت در این است ،

ما در آن دوران کوله بارمان را با عشق حمل می کردیم 

اما حال که مشکلات بر ما غلبه کرده اند به اجبار ...                                                                                                                                                                                            و چقدر تفاوت دارد ، عشق با اجبار ...                                                                                                                      [  نوشته ی میثم عابدی ]

[ جمعه یکم دی 1391 ] [ 18:14 ] [ ☻MEYSAM☻ ]

[ ]

  دو خلبان نابینا

 

 

دو خلبان نابینا که هر دو عینک های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند
در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است! اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد می رود. هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد. در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید:

باب، یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه!

[ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 ] [ 16:40 ] [ ☻MEYSAM☻ ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه